تبليغاتX
تپش سايه دوست
متنها و شعرها و حرفهاي ناگفته
قلم را در دست گرفتم تا برایت بنویسم

اما قلم که صدای بغض نشکفته ام را شنیده بود

بر خود لرزید و بر زمین افتاد!

انگاه تو را دیدم در سرزمین سرسبز دلم

که ایستاده بودی و مرا می نگریستی از ورای شهرها

و برایت فاصله ها مفهومی نداشت!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 17:1  توسط نسترن |